تبلیغات
نحب - بی دست کربلا دست مرا بگیر...

بی دست کربلا دست مرا بگیر...

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:سه شنبه 25 آذر 1393-10:09 ق.ظ


بسم رب الشهدا و الصدیقین

سکانس اول: همانطور که راه می روی موکب دار اصرارت می کند که از طعام او بخوری و بنوشی. دوست دارد هر طور شده تو را اطعام کند! با همان تندی و صدای بلند و چهره عربانه خودش! پیش خودت فکر می کنی با این همه جمعیت چه نیازیست موکب دار اینقدر جوش و خروش داشته باشد! هزاران زائر در یک ساعت از کنار موکبش رد می شود، همه اشان هم گشنه هستند هم تشنه! اما باز میبینی اصرار می کند و اصرار..

سکانس دوم: وقتی بعد از چهار پنج ساعت پیاده روی خسته می شوی، به داخل اولین موکب می روی تا کمی استراحت کنی. دم دمه های غروب است و به فاصله کمی موکب پر می شود. پتو را پهن می کنی و بی اختیار خوابت می برد. کمتر از ده دقیقه به خواب رفته ای که صدای اذان به گوش می رسد. نماز را که به جماعت خواندی بعد از مدت کوتاهی موکب دار شام را توزیع می کند. حالا راحت پتو را به رویت می کشی و تا صبح به خواب می روی..

سکانس سوم: میان پیاده روی ناگهان جوان عراقی دستت را می گیرد و چند لحظه زمان می خواهد. بعد سعی می کند با زبان عربی به تو بفهماند که می خواهد منزلش را دراختیارت قرار می دهد. پشت سر هم می گوید: استراحت، حمام، طعام، ماساج و...   چهره اش آنقدر ملتمسانه هست که اگر با فرهنگ اربعین غریبه باشی احساس می کنی گدایی دارد التماست می کند که به او جای خواب یا غذا بدهی!

سکانس چهارم: وقتی کم کم درد پاهایت تو را آزار می دهد و کوله پشتی ات به روی دوشت سنگینی می کند، نگاهت به جوانان عراقی می افتد که عرق ریزان در حال ماساژ زائران هستند. چند تشک پهن کرده اند و با همان زبان عراقی به زائران می گویند ماساج ماساج! و بعد اشاره می کنند که بخوابی. از مرد میانسال ماساژ میدهد تا پسر ده دوازده ساله! آنقدر بدنت خسته هست که وقتی جوان عراقی می گوید "خلاص" دوست داری همانجا دراز کشان چشمهایت را روی هم بگذاری..

سکانس پنجم: کنار موکب هایی که فریاد می زنند "شای ایرانی" می ایستی تا استکانی چای بخوری! بعد از پیاده روی زیاد و خوردن غذاهای جورواجور عراقی، نوشیدن یک استکان چای -آنهم چای ایرانی- خستگی را از تنت در می کند. در این میان چشمت به موکبی می افتد که نوشته است شباب الخمینی! از اینکه به موکب ایرانی ها رسیده ای خوشحال می شوی و از اینکه به جای چای، دمنوش گلگاوزبان می دهند خوشحالتر!

سکانس ششم: بعد از سه روز پیاده روی و پشت سر گذاشتم 1452 تیر یا به قول عربها عمود، اینک خودت را مقابل گنبد و گلدسته ای می بینی که مدتها آرزویش را داشتی.. به گنبد طلایی اش خیره می شوی و اشکهایت بی اختیار سرازیر می شود و صدایی از پشت سر می شنوی که زمزمه می کند: بی دست کربلا دست مرا بگیر...
بی دست کربلا دست مرا بگیر...
آه کربلا... آه حسین...

-------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن1: ننوشتم از نجف، ننوشتم از بین الحرمین، ننوشتم از تل زینبیه و زیارت عاشورایی که خوانده شد، ننوشتم از کربلا و دو روزی که آنجا بودیم، ننوشتم از ده ها خاطره شیرین این سفر، ننوشتم.. چرا که توان نگارش نبود.. چطور بنویسم که وصف کند بین الحرمین را..

پ.ن2: این دنیا دنیای تناقضهاست! دنیای خوب ها و بدهاست! دنیایی است که یک جایش تمام دار و ندارشان را به پای زوار امام حسین(ع) می ریزند و چند متر آنطرفترش راننده عراقی وقتی جمعیت زیاد زوار را می بیند به راحتی نرخش را تا سه برابر زیاد می کند. در این دنیا خوبها و بدها در کنار هم زندگی می کنند اما این موکب دار کجا و آن راننده کجا...

پ.ن3: ان شاءالله روزی همه بشود که بروند و ببینند حرمش را..











Admin Logo
themebox Logo