تبلیغات
نحب

اقتصاد اسلامی!

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:جمعه 25 فروردین 1396-02:05 ق.ظ


  • با جستجویی در فعالیتهای اقتصادی امیرالمومنین دریافتم در طول مدتی که حق حاکمیت بر جامعه از ایشان گرفته شده بود، عمده ی فعالیت خود را بر آبادانی و آبیاری اراضی کشاورزی گذاشته بودند. بطوریکه به روایتی حدود دویست هکتار و در روایتی دیگر دوبرابر این مقدار را درخت نخل کاشته بودند

    اگر نظر کارشناسان را که معتقدند در هر هکتار حدود صد و پنجاه اصله درخت نخل میتوان کاشت، معیار قرار دهیم، میتوان نتیجه گرفت که ایشان با زحمت و تلاش فراوان سی یا شصت هزار اصله درخت کاشته اند

    پ.ن1: در مقدمه‌ی نخج الفصاحة،‌چاپ دوم، عدد شصت هزار نخل ذکر شده است

    از طرفی هر درخت نخل از سال پنجم به بعد که به بار مینشیند، در سالهای اولیه حدود پنجاه کیلو خرما و در سن بیست سالگی حدود صد کیلو خرما محصول میدهد! بنابراین با یک حساب ساده میتوان ادعا کرد که امیرالمومنین توانسته است بعد از پنج سال که درخت خرما شروع به محصول دهی میکند، بطور میانگین و تقریبی سالیانه به اندازه چهار هزار تن خرما ارزش اقتصادی تولید کند

    حالا دیگر تبدیل دینار آن زمان به واحد پولی خودمان و برآورد ارزش اقتصادی و تعداد افراد اشتغال یافته در این کار بر عهده کارشناسان اقتصاد و تاریخ

    پ.ن2: در منابع آمده است بعد از مصادره بسیاری از اموال حضرت زهرا که از پدرشان به ارث برده بودند، امیرالمومنین به زراعت و آبیاری زمینهای مردم پرداختند و چه بسیار از سود آن انفاق کردند.

    پ.ن3:
    روز مرد بر پدر مهربان بشر، حضرت صاحب الزمان و یار وفادارش آیت الله خامنه ای و همچنین بر تک تک مردان غیور و مخصوصا آنهایی که اسمشان علی است مبارک باد!

  • اقتصاد مقاومتی
    تولید و اشتغال







شکـ ـ ـ ـاف

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:جمعه 1 مرداد 1395-07:57 ب.ظ



بسم الله الرحمن الرحیم


این بار بعد از مدت‌ ها اندکی مینویسم از دردی که نفس انقلاب را گرفته است..

از شکـ ـ ـ ـاف..
شکاف آنهایی که مُهر این انقلاب و نظام بر پیشانی اشان زده شده است با مردم.. با مردم عادی..
فاصله.. دوری.. بی خبری.. بی تفاوتی..

در زندگی عادی روزانه..
در معاشرت ها..
در رفت و آمدها..
در کار..
در سمت ها و مسئولیت ها..

حقیقتش آنست که مردم گرفتارند..
چه خودشان مقصر باشند چه نباشند، گرفتارند.. گرفتاری های مختلف اجتماعی و اقتصادی..

اول به خودم می گویم بعد به شما؛ در کنار مردم باشیم ماهایی که مدافع و پاسدار این انقلاب می شناسنمان..

نفس انقلاب گرفته شده است! گوش کنید به صدای دم و بازدمش! حیف است این انقلابی که در بسیاری از وجوه فنی و ساختاری در حال پیشرفت است و ان شاالله به پیشرفت های بیشتری خواهد رسید، نفسش اما گرفته باشد!!
از فاصله ها رنج می برد..
از ویژه خواه ها.. از من برتر هستم ها.. از من حق دارمها.. از من فرق دارم ها.. از..

کمترینش اینست در بین همسایه ها به دستگیری کننده بشناسنمان..
در بین دوستان به هوادار و دادرس..
در خانواده به مهربان و سنگ صبور..

تا در کنار مردم و هم نوع مردم نباشیم، نمی توانیم به اهداف انقلاب برسیم! هم به رئیس جمهور می گویم، هم به مسئولین، هم به پاسدارها، هم به بسیجی ها، هم به خودم، هم به همه آن هایی که نامشان به نظام گره بیشتری خورده است...

سخت است اما حقیقتش آنست ما برای همین ها انقلاب کردیم!













زمستان سرد..

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:جمعه 20 آذر 1394-09:51 ب.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم


این روزهای زمستانیِ فصل زیبای پاییز، آغاز استراحتی است برای بنی آدم تا سرد شود نسبت به این دنیای پر زرق و برق، و کمی کوچ کند از خود به آسمان..
همانند زمینی که در این ایام سرد، زراعت را پس می زند و به خود استراحت می دهد و زیر لایه ای از برف پنهان می شود و آفاتش را به سرمای آن می سوزاند..
و پرستویی که برای ادامه حیات، کوچ می کند..

اگر سرمای دنیای ماده و کوچ الهی نباشد، حرکتی نیز نخواهد بود. و این رکود، بنی آدم را به حیواناتی دو پا شبیه میسازد که بوی تنفر از میانشان استشمام می شود..

اول بار، ارزش تحرک را معلم کلاس چهارممان به من آموخت! آنجایی که یک عدد هدیه بود و انتخاب یک نفر! و از میان شاگردان کلاس، هدیه سهم شاگرد ضعیفی شد که نمره هایش از زیر ده به سیزده چهارده رسیده بود! و سر آن شاگرد اول کلاس بی کلاه ماند که از ابتدا تا آنروز کمترین نمره اش هجده بود..

و چه زیبا گفت استاد عین-صاد:
کفر متحرک به اسلام می رسد، ولی اسلام راکد، پدربزرگ کفر است. سلمان ها در حالی که کافر بودند، حرکتشان آن ها را به رسول منتهی کرد و زبیرها در حالی که با رسول بودند، رکودشان آنها را به کفر پیوند زد.

دنیا همین است! بی حرکت بمانیم کافر می شویم..



بوسیدن روی ماه

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:دوشنبه 22 تیر 1394-01:40 ق.ظ


بسم رب الشهدا و الصدیقین

هرچند یکی دو روز بیشتر از این دیدار نگذشته است، اما انتشار تصاویر امام امت از قاب تلویزیون، باز مرا در شور و حال حسرت آلود زیارت حضرتشان فرو می برد. شور و حال و اشتیاقی که دیگر به این زودی ها هم امیدی به آن نیست.

تا به یاد دارم -از سال های نوجوانی- هرگز دل خود را از آتش این اشتیاق، رها نیافته ام. حتی در اوایل دوران دانشجویی به عنوان یک بسیجی هم دلم از امید زیارت آقا و بوسه زدن بر دست و صورت ایشان، خالی نمانده بود. و این امید اگرچه اکنون با دیدار چهارساعته دانشجویان با رهبر انقلاب، به برکت بسیج دانشجویی برآورده گشت، اما آتش آن شوق سوزنده تر و مشتعل تر شد..

در سال های آینده چشم امید به خیلی چیزها می توان دوخت، اما امروز..؟ شور و اشتیاقی بی سکون و امیدی تقریبا فرو مرده.. تنها تسلا به دیدن تصاویر این دیدار است که خود بازافزاینده شوق نیز هست..

------------------------------------------------------------------------
پ.ن1 :  متن بالا اقتباس، برداشت، وام یا هر چیز دیگری که اسمش را می گذارید از این متن است.



خودمانی..

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:یکشنبه 31 خرداد 1394-02:41 ب.ظ



بسم رب الشهدا و الصدیقین

مدتهاست رفتارهای بعضی از "ارزشیها" مدام فکر و ذهنم را مورد عنایت قرار می دهد! بالاخره بعد از پیروزی دلچسب تیم والیبال ایران مقابل امریکا بهانه ای جستم تا چند خطی جهت تسکین این عنایات، در این وبلاگ سوت و کور بنویسم..

وقتی بازی والیبال ایران و امریکا رو به پایان بود و شیرینی این پیروزی مزه مزه میشد، پیش خودم گفتم الان است که فضای رسانه ای کشور، پر شود از موضوعات سیاسی و مذاکرات!
و وقتی گشتی در فضای مجازی زدم دیدم همینطور شده است!

البته مثل همیشه به اشتباه!
خبرها، تحلیلها، نوشته ها و مقاله های جریانات ارزشی، هیچکدام برای من خوشحال کننده نبود!

کما فی السابق با عجله و نسنجیده رفتیم سراغ بهره برداری..
کما فی السابق معنای انقلابی گری را اشتباه فهمیدیم..

چقدر زیباتر و البته کارسازتر بود که بجای ربط دادن برد تیم ملی والیبال به مذاکرات هسته ای، هوشمندانه و آگاهانه می آمدیم از عزت و غیرت تیم ملی سخن میگفتیم، از خودباوری سخن می گفتیم، از عزم و اراده یک عده "جوان" میگفتیم، از پتانسیل عظیم جوان ایرانی سخن میگفتیم، از نترسیدن از نامهای بزرگ می گفتیم، از ظرفیت عظیم نهفته در وحدت و همدلی تیم ملی و تماشاگران سخن میگفتیم..

البته این یک مصداق خیلی کوچک بود، و شاید هم کم ربط..

نمیدانم چرا ارزشی های ما اینقدر عجولانه در فضای سیاسی حرکت می کنند و غفلت کرده اند از اینکه تأثیر و پایداری یک جریان بی سر و صدا اما نافذ در ناخودآگاه مردم و لایه های اجتماعی، ده ها و شاید صدها برابر یک جریان پر سر و صدایی است که گاهی* منجر به دشمن تراشی می شود.
* نوشتم "گاهی" اما بخوانید "یقینا"

در رفتارهای عادی و روزمره زندگی هم وضعمان بهتر از این نیست!
کلا همیشه میخواهیم زود و سریع به نتیجه برسیم..
هیچوقت یاد نگرفته ایم که اسلام بیشتر از آنکه اهل آموزش باشد اهل تربیت است! و تفاوت ایندو در آنست که اولی سریع است و کم اثر، و دومی آهسته و تاثیرگذار..
اولی پر سر و صدا است و موقت، و دومی بی سر و صدا و پایدار..
-------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1 : خواستم از آفات این انسانهای خوب اما عجول و سطحی بنویسم، اما پشیمان شدم..




والسلام...






گنجیدن یا نگنجیدن! مسأله این است..

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:شنبه 15 فروردین 1394-01:45 ق.ظ


بسم رب الشهدا و الصدیقین

به دستور رئیس جمهور محترممان امروز را باید در تاریخچه ذهنمان بگنجانیم! چرا که تیم مذاکره کننده کشورمان توانسته است توافقاتی با طرف مذاکره حاصل نماید. خواسته رئیس جمهورمان را بدون هیچ گیر و گور و سوالی به روی دو دیده می گذاریم و امروز را در تاریخچه ذهنمان به نام "پیش توافق سوئیس" میگنجانیم!
اما اینجا سوال پیچیده ای پدید می آید و آن اینکه بعد از گنجاندن امروز در تاریخچه ذهنمان آیا باید در پوست خود نیز بگنجیم یا نگنجیم؟

با اینکه خیلی تلاش کردم در پوستم نگنجم  اما متاسفاته علیرغم تمام این تلاشها، با شنیدن بخشهایی از صحبت مسئولین دولتی در مورد توافق لوزان، بی اختیار گنجیدم!
راستش تلختر از بیانیه لوزان، خوشحالی و خوشبینی بیش از حد مسئولین دولت است!
این آقایان خیلی خوشحال(!) آدم را می ترسانند! این ذوق زدگی زیاد در برابر یک بیانیه ناقص و پر از ابهام و فرصت سوءاستفاده برای دشمن، خب ترس هم دارد!


...
والسلام

--------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1" از اینکه انرژی و وقت دولت مردان و ملت صرف این مذاکرات (بخوانید مذاکرات کم فایده) می شود، ناراحت نیستم، چرا که یکی از دستاوردهای این مذاکرات این خواهد بود که ملت ایران شیطان بودن آمریکا و ساده لوح بودن برخی خواص را بهتر درک می کنند!

پ.ن2: خوشحالی آقایان تعجب آور است، بچه گانه است، خنده دار است، ناراحت کننده است....






خوشحالم!

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:سه شنبه 28 بهمن 1393-11:49 ق.ظ


بسم رب الشهدا و الصدیقین

همیشه سر این موضوع مشکل داشته ام که آیا روحیه جهادی بعضی افراد، فعالیت جهادی را در یک جمع بوجود می آورد، یا فضای جهادی حاکم (برآمده از شرایط حساس، مهم و اضطراری)، افراد یک جمع را جهادی کار می کند!! و اگر هر دو موثرند سهم هر کدام چقدر است!!

از یک طرف بسیاری از ما در زندگیمان فعالیت جهادی نداریم! مثل بسیاری از مردم دیگر، عادی زندگی می کنیم! از طرف دیگر گه گاهی بخاطر شرایط حساس،مهم و اضطراری که بوجود می آید، کارهای خارق العاده ای انجام می دهیم و یا حجم زیادی از کارها را چنان با سرعت و دقت انجام می دهیم که آدم میماند چطور آن آدم تنبل و کم فایده دیروز، اکنون پرتلاش و مفید شده است!

این روزها که سخت درگیر مقدمات اردوی زیارتی راهیان نور هستیم، جواب این سوالهای ذهنم را تا حد زیادی گرفته ام!
این روزها زیاد اتفاق می افتد که در حین کار در ساختمان باصفای بسیجمان، دوست دارم دست از کار بکشم و فقط نظاره کنم رفت و آمدها و گفت و گوها و جنب و جوشهای بچه ها را..
این روزها خوشحالم..
از "کار جهادی" بچه ها..
بگذریم از اینکه این خوشحالی، زیاد به طول نمی انجامد و مرور صحنه های "عادی" زندگی خودم و خیلی ها، عجیب ناراحتم می کند، و مرا فرو میبرد در صحنه های جنگ تحمیلی و استعدادهای شکوفا شده جوانهای رزمنده و کارهای جهادگونه آنان..

واقعیت اینست که شرایط حساس، مهم و اضطراری، به افزایش روحیه جهادی کمک زیادی می کند و ما را به تکاپو می اندازد! اما احساسم بر اینست که فضای تعریف شده برای یک جوان مومن و انقلابی در دین اسلام، همه روزهایش و همه لحظاتش حساس،ویژه و اضطراری است و اگر روحیه جهادی داشته باشیم همه روزهایمان را همانند این روزهای راهیان نور میگذرانیم!

و اما تجربه ارزشمند حقیر که به برکت فعالیت در مجموعه مقدس بسیج حاصل شده است در این سوال است که: مدیریت جهادی در کجای این بحث قرار دارد؟.. اصلا یک فرد با روحیه جهادی می تواند مدیریت جهادی کند؟ ..
به نظر حقیر مدیر جهادی مدیریست که اولا خودش جهادی فعالیت کند و دوما بتواند با هنرمندی تمام فضای کاری مجموعه اش را طوری ترسیم کند که افراد درون مجموعه، "حساس بودن" و "مهم بودن" و "اضطراری بودن" جبهه نبرد را لمس کنند تا روحیه جهادی در فضای کار حاکم شود! نه برای یک هفته یا چند روز! برای تمام ایام سال..


-------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: اردوی زیارتی سفر به مناطق عملیاتی جنوب کشور امسال، حساستر، مهمتر و اضطراری تر از سالهای گذشته پیش می رود! الحمدلله..

پ.ن2: یک فرد با روحیه جهادی حتی اگر غیر از کار کردن، هیچ کار دیگری هم انجام ندهد، موثرترین خواهد بود برای افزایش روحیه جمعی کار جهادی!

پ.ن3: حقیر علاقه بسیار دارم به آدمهای اهل کار و تلاش؛ به آنهایی که تا کارشان را تمام و کمال انجام نداده باشند، نمینشینند! نمیدانم چرا این علاقه را نسبت به بعضی های دیگر ندارم! مثلا آن هایی که..






هنر برتر!

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:جمعه 3 بهمن 1393-04:17 ب.ظ


بسم رب الشهدا و الصدیقین


اساسا "هنر" خلق عجیبی است.. ظرافت بسیار دارد.. دقت بالایی می طلبد..

من عاشق هنر هستم، هرچند توفیق هنرمندی-به معنای خاصش- را پیدا نکردم.. اندازه های مختلف.. ظرافت های گوناگون.. رنگهای رنگارنگ.. سلیقه های متفاوت... این واژه ها را جز یک هنرمند مجرب نمیتواند بدرستی کنار هم بچیند..

تمام این ها را گفتم که بگویم تنها یک هنرمند میداند گرفتن عکس زیر چقدر سخت و دشوار است! این را هم به خوبی میداند که کمتر کسی میتواند بفهمد برای گرفتن این عکس در این شرایط و وضعیت، چقدر سختی کشیده و چقدر دقت و ظرافت خرج شده و مهمتر از همه چقدر خون دل خورده شده است ؛ که بدون شک و تردید اگر همه میفهمیدند، اینک تنها فقط «مستضعفین عالم» و «هوشمندان نکته بین جهان» نبودند که این عکس را تحسین کنند..

بنده حقیر به نوبه خودم تشکر و قدردانی می کنم از هنرمند بزرگ انقلاب، حضرت آیت الله امام خامنه ای (مدظله العالی) که در برهه های مختلف و شرایط گوناگون، با هنرمندی تمام و با کنار هم نگه داشتن سلایق مختلف، شجاعانه و مدبرانه، کشتی انقلاب را به سمت پیشرفت و سعادت حقیقی هدایت کردند و جلوه ای زیبا از اتحاد و همدلی اسلامی را در تاریخ جهان به جای گذاشتند....


-------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: تصویر از دیدار مسئولان نظام و میهمانان وحدت اسلامی در تاریخ 93/10/19

پ.ن2: بنظر حقیر، انقلاب و رهبر انقلاب، بزرگترین معلم "روح همیاری" و "روحیه اتحاد و وحدت" در ایران و جهان بودند و هستند..

پ.ن3: «.. موفقیت ها و دستاوردهای ملت ایران در این عرصه پرچالش به گونه ای است که حتی تحسین هوشمندان نکته بین و نخبگان سیاسی و دانشگاهی دنیا در کشورهای مختلف از جمله کشورهای بدخواه ایران را نیز برانگیخته است..» امام خامنه ای (مدظله) 92/1/1

پ.ن4: «.. زبان به تحسین ملت ایران را فقط ما باز نکردیم،دشمنان ما هم باز کردند. ملت ایران دارد تحسین می شود بخاطر اقتدارش، بخاطر ایستادگی اش، بخاطر استعدادش، بخاطر توفیقات بزرگی که در این راه بدست آورده است..» امام خامنه ای (مدظله) 93/10/17








بی دست کربلا دست مرا بگیر...

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:سه شنبه 25 آذر 1393-10:09 ق.ظ


بسم رب الشهدا و الصدیقین

سکانس اول: همانطور که راه می روی موکب دار اصرارت می کند که از طعام او بخوری و بنوشی. دوست دارد هر طور شده تو را اطعام کند! با همان تندی و صدای بلند و چهره عربانه خودش! پیش خودت فکر می کنی با این همه جمعیت چه نیازیست موکب دار اینقدر جوش و خروش داشته باشد! هزاران زائر در یک ساعت از کنار موکبش رد می شود، همه اشان هم گشنه هستند هم تشنه! اما باز میبینی اصرار می کند و اصرار..

سکانس دوم: وقتی بعد از چهار پنج ساعت پیاده روی خسته می شوی، به داخل اولین موکب می روی تا کمی استراحت کنی. دم دمه های غروب است و به فاصله کمی موکب پر می شود. پتو را پهن می کنی و بی اختیار خوابت می برد. کمتر از ده دقیقه به خواب رفته ای که صدای اذان به گوش می رسد. نماز را که به جماعت خواندی بعد از مدت کوتاهی موکب دار شام را توزیع می کند. حالا راحت پتو را به رویت می کشی و تا صبح به خواب می روی..

سکانس سوم: میان پیاده روی ناگهان جوان عراقی دستت را می گیرد و چند لحظه زمان می خواهد. بعد سعی می کند با زبان عربی به تو بفهماند که می خواهد منزلش را دراختیارت قرار می دهد. پشت سر هم می گوید: استراحت، حمام، طعام، ماساج و...   چهره اش آنقدر ملتمسانه هست که اگر با فرهنگ اربعین غریبه باشی احساس می کنی گدایی دارد التماست می کند که به او جای خواب یا غذا بدهی!

سکانس چهارم: وقتی کم کم درد پاهایت تو را آزار می دهد و کوله پشتی ات به روی دوشت سنگینی می کند، نگاهت به جوانان عراقی می افتد که عرق ریزان در حال ماساژ زائران هستند. چند تشک پهن کرده اند و با همان زبان عراقی به زائران می گویند ماساج ماساج! و بعد اشاره می کنند که بخوابی. از مرد میانسال ماساژ میدهد تا پسر ده دوازده ساله! آنقدر بدنت خسته هست که وقتی جوان عراقی می گوید "خلاص" دوست داری همانجا دراز کشان چشمهایت را روی هم بگذاری..

سکانس پنجم: کنار موکب هایی که فریاد می زنند "شای ایرانی" می ایستی تا استکانی چای بخوری! بعد از پیاده روی زیاد و خوردن غذاهای جورواجور عراقی، نوشیدن یک استکان چای -آنهم چای ایرانی- خستگی را از تنت در می کند. در این میان چشمت به موکبی می افتد که نوشته است شباب الخمینی! از اینکه به موکب ایرانی ها رسیده ای خوشحال می شوی و از اینکه به جای چای، دمنوش گلگاوزبان می دهند خوشحالتر!

سکانس ششم: بعد از سه روز پیاده روی و پشت سر گذاشتم 1452 تیر یا به قول عربها عمود، اینک خودت را مقابل گنبد و گلدسته ای می بینی که مدتها آرزویش را داشتی.. به گنبد طلایی اش خیره می شوی و اشکهایت بی اختیار سرازیر می شود و صدایی از پشت سر می شنوی که زمزمه می کند: بی دست کربلا دست مرا بگیر...
بی دست کربلا دست مرا بگیر...
آه کربلا... آه حسین...

-------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن1: ننوشتم از نجف، ننوشتم از بین الحرمین، ننوشتم از تل زینبیه و زیارت عاشورایی که خوانده شد، ننوشتم از کربلا و دو روزی که آنجا بودیم، ننوشتم از ده ها خاطره شیرین این سفر، ننوشتم.. چرا که توان نگارش نبود.. چطور بنویسم که وصف کند بین الحرمین را..

پ.ن2: این دنیا دنیای تناقضهاست! دنیای خوب ها و بدهاست! دنیایی است که یک جایش تمام دار و ندارشان را به پای زوار امام حسین(ع) می ریزند و چند متر آنطرفترش راننده عراقی وقتی جمعیت زیاد زوار را می بیند به راحتی نرخش را تا سه برابر زیاد می کند. در این دنیا خوبها و بدها در کنار هم زندگی می کنند اما این موکب دار کجا و آن راننده کجا...

پ.ن3: ان شاءالله روزی همه بشود که بروند و ببینند حرمش را..







انسان/ غرور/ گل/ مادر/ کربلا

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:شنبه 8 آذر 1393-12:59 ق.ظ


بسم رب الشهدا و الصدیقین

گاهی آنقدر حرفهای خوب می زند که فکر می کند واقعا آدم خوبی است!
مگر اینکه همنشینی با چند انسان دل پاک و بی ریا و بی آلایش، به او تکانی دهد..
اگر پیدایش کردید به او بگویید وقتی چهار پنج نفر انسان پاک و بی آلایش کوچکتر از خودت را جستی و "گیرم برحسب وظیفه" خواستی اندکی نصیحتشان کنی و گیر و گورهای فکری و رفتاری اشان را رفع کنی، ایرادی ندارد، اما لااقل پیش خودت فکر نکن خبری هست! خودت را از یاد نبر و به جای غرورِ به داشته هایت -که آنهم چیزی نیست جز اندکی حرفهای قشنگ- به ضعیف بودنت و حقیر بودنت و بنده بودنت و فقیر بودنت بیاندیش بلکه شاید کمی تکان خوردی...

--------------------------------------------------------------------

پ.ن 1: سوم شخص مفرد غایب این پست، نفس است!

پ.ن 2: انسان ها خودشان را گه گاهی گم می کنند! باید بگردند دنبالش و وقتی آن را از گوشه و کنار دنیا پیدایش کردند، به او بگویند آنچه گفته شد را.

بی ربط: تهران / سال 93 / پل چوبی / 20 روز قبل از اربعین / میان رفت و آمد مردم / پایان کلنجارها و دنگ و فنگ های نظام وظیفه برای خروج از کشور / اضطراب و هیاهوی خیابان انقلاب / خیره به گل فروشی کنار خیابان با چشمانی تنگ شده / آرامشی به رنگ سرخ / جناب! یک شاخه گل رز ایرانی لطف کنید / 5 هزار تومان / مگر ایرانی نیست / شما 4 تومان بدید / آرام / به سمت خانه / تقدیم به مادر عزیزم / بوسه ی مادر از خوشحالی زیاد بر پیشانی ام / بوسه من از خوشحالی آرامش مادر بر دستانش /
این گل، هم برای مادر بود هم برای کربلا، طرحش کردم تا ماندگار شود..






حرمان هور

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:دوشنبه 3 آذر 1393-11:21 ب.ظ


بسم رب الشهدا و الصدیقین

تمام کتاب را برای سومین بار ورق زدم تا خاطرات احمدرضا برایم تکرار شود.. هر چه می گذرد بیشتر به او و خاطراتش محتاج می شوم.
راستش را بخواهید هر چه سعی می کنم گوشه ای از شخصیت احمدرضا را نگارش کنم نمیتوانم..
نمیدانم از درس خوان بودنش بگویم یا از بصیرتش.. از احساسات لطیفش بگویم یا از شجاعتش.. از دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی اش بگویم یا از فروتنی و افتادگی اش در جبهه.. از قلم روانش بگویم یا اشکهای ریخته در خلوتش... نمیدانم.. شاید هم باید از نفس تزکیه داده اش بگویم و ایمان و تقوا و تسلطش بر آیات و روایات..

آخر مگر بیست سال چقدر است که همه این فضایل را بشود کسب کرد، آنهم بیست سالی که دوازده سالش در دوران طاغوت باشد..
حقیقتش را بخواهید گاهی در اوج بهت و حیرت، شبه کفری هم بر حقیر عارض می شود و به سحر و جادوی امام (ره) شک می کنم و می گویم ای عاقل به عقل معاش، نکند کاسه ای زیر نیم کاسه بوده و تو بی خبر از آنی!!

آری، عصر خمینی(ره) عصر سازندگی بود، عصر ساختن انسان هایی کامل در دوران نوجوانی و جوانی.. همان چیزی که اکنون نیز شدیدا به آن محتاجیم..
شهید احمدرضا احدی، یکی از جوانانی بود که همزمان با بروز و ظهور انقلاب، توانست انقلاب دوم را در خود ایجاد کند و پس از به یادگار گذاشتن بهترین و بالاترین صفات انسانی و الهی، در سن بیست سالگی شربت گوارای شهادت را بنوشد..








تشکیلات بازی دوران دانشجویی!

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:جمعه 16 آبان 1393-05:00 ب.ظ


بسم رب الشهدا و الصدیقین

آنقدر زود گذشت که چاره ای ندارم جمله تکراری و همیشه بر زبانها را بگویم! "انگار همین دیروز بود.."
واقعا انگار همین دیروز بود که وارد دانشگاه شدم و هم زمان، فعالیت های تشکیلاتی خودم را شروع کردم.
پنج سال گذشت.. با تمام خاطرات تلخ و شیرینش..

حال که امروز در این فرصت اندک، مجال قلم زنی و البته حوصله آن برایم جفت و جور شده است، قصد بازخوانی خاطره ها و کنکاش در یادگاریهای فعالیت های درون دانشگاه را ندارم! هرچند شاید چندی از مهم ترین تجربیات درس آموز این دوران را در لابلای نوشته هایم جا دهم.
تمام این 5 سال -علی الخصوص یک سال اخیر- پر بود از تجربه ها و عبرت هایی که شاید دانشجویان عادی بتوانند تنها بخشی از آن ها را در خلال زندگی مشترک و کار، آنهم طی چندین سال، بیاموزند.
از خیر بقیه مطالبی که در نظر داشتم می گذرم تا سریعتر بنویسم آنچه را که بهانه ی این نگارش شد!

بدون مقدمه می گویم، رک و پوست کنده مینویسم تا شک و شبهه ای به جا نماند! کار تشکیلاتی، بازی ای بیش نیست مگر اینکه:
اولا به افراد درون تشکل، برای رضای خدا کار کردن و عبودیت را یاد دهد
دوما به زندگی شخصی و اجتماعی آن ها، نظم، جدیت و شجاعت دهد
سوما آن ها را به کسب علم و دانش حریص کند.

نمی دانم حرف هایم برایتان تکراری و کلیشه ای بود یا نه! راستش همین که با تمام وجود هر سه مورد بالا را درک و لمس کرده ام برایم کافی است!
باز هم نمیدانم حرف هایم را جدی گرفته اید یا نه! اما بدون تردید می گویم اگر فعال تشکیلاتی به یکی از سه موارد بالا نرسیده باشد بداند که توشه زیادی برای خود جمع نکرده است، اگر به دو مورد از آن ها نرسیده است بداند که عمر خود را در تشکیلات هدر داده است و اگر به هیچکدام از موارد بالا نرسیده باشد، شک نکند که هم به خود و هم به تشکیلات ضربه سنگینی زده است..

مخلص کلام اینکه نباید خود را گول زد! دوست داشتم برای روشن تر شدن موضوع، چند مصداق عینی مبتلابه بنویسم برایتان، اما صدحیف که مجال نیست و ان شاءالله در مطالب آینده اگر عمری باشد...

والسلام







صبر و شجاعت

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:پنجشنبه 3 بهمن 1392-01:39 ب.ظ



بسم رب الشهدا و الصدیقین

کوتاه می نویسم تا برای همگان بالاخص حقیر، تذکری باشد!
وقتی انتقادهای بی جا و باجا به سمتت حمله ور می شود، چه جای نگرانیست؟ جای شکر است و تامل..
آنجا که مایه نگرانیست، تعریف ها و تمجیدهاست...

مخلص کلام اینکه ان شاءالله خداوند به همه ما نعمت صبر و شجاعت عطا کند.. صبر بر انتقادهای بی پایه و اساس، و شجاعت پذیرش عیوب و خطاها..


والسلام



شاهک

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:سه شنبه 19 آذر 1392-01:02 ق.ظ


بسم رب الشهدا و الصدیقین

5 ماهی می شود که بدلیل مشغله های موجود رغبتی به نوشتن نداشتم اما با اتفاقات اخیر کمی به بچه های پیرو خط امام و رهبری امیدوار شده ام و سر ذوق آمده ام که انگار نه! هستند کسانی که هنوز نفهمیده اند دنیا چندچند است!!!

اگر تاریخچه تحلیلی ام به ماقبل 84 قد نمی دهد اما بعدش را خوب بیاد دارم که پس از روی کار آمدن دکتر احمدی نژاد، ادبیات سیاسی کشور به کل تغییر کرد و بجای دو حزب اصولگرا و اصلاح طلب و چپ و راست، جریان عدالت مقابل باندهای قدرت و ثروت قرار گرفت. اما حیف و صدحیف که دیری نگذشت و ادبیات سیاسی کشور به همان دوقطبی اصولگرایی و اصلاح طلبی تغییر کرد و باز هم دیری نگذشت که این ادبیات را از تریبون های انتخابات 92 شنیدیم.

و افسوس که چقدر زیرکانه جریان قدرت و ثروت، با به جان هم انداختن اصولگرا و اصلاح طلب از این آب گل آلود ماهی گرفت...

آن زمان که عمارنماهای به خیال خودشان عمار، تمام قد مقابل دولت نهم و دهم ایستادند و دانسته یا شاید هم ندانسته به اسم اصولگرایی شروع به تخریب دولت کردند و هرچه داشتند و نداشتند را گذاشتند تا جریان مقابل باندهای قدرت و ثروت را تخریب و تضعیف کنند، باید منتظر این روزها بودیم که عده ای قدرتطلب با سرگرم کردن مردم به این نزاع ها، با نقاب فراجناحی و اعتدال، وجه ی منفور چند سال پیش خود را اینطور بازسازی کنند.. و چقدر ساده لوحانه هست که خیال کنیم بعضی از آقایان از روی دلسوزی تمام وقت خود را برای نقد دولت نهم و دهم می گذاشتند.

بگذریم...

در هر صورت تبریک می گویم به شاه کوچک ایران، حاج آقای هاشمی، که اگر خدا را از معادلات سیاسی بیرون کشیم، نمره ایشان که دیگر شاه بزرگ نامیده می شود، نمره ی خوبی خواهد شد.

باز هم بگذریم...

حال که بسیاری از آقایان ولایتمدار(!) بعد از خنجر از پشت تازه متوجه جریانهای سیاسی شده اند و جبهه بندی ها را فهمیده اند، جای امیدواریست؛ چرا که ظاهرا هنوز عده ای متوهم هستند که تفاوت اصلاحات با آقای هاشمی را نمی دانند! برای من که مبهم است وقتی عده ای از دانشجویان در سالن مراسم دانشگاه شهید بهشتی مقابل رئیس جمهور شعار می دادند: اصلاحات زنده باد روحانی پاینده باد! مفهوم خنده های مرموز رئیس جمهور را نفهمند؛ به هر حال شک ندارم نزدیک است روزهایی که علاقه مندان به اصلاحات، دلشان برای خاتمی تنگ تر می شود و دیگر روحانی راضی اشان نمی کند.

والسلام








توهمی به نام رزق

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:چهارشنبه 26 تیر 1392-03:18 ب.ظ


بسم رب الشهدا و الصدیقین

وقتی کتاب "جایگاه رزق انسان در هستی" را برمی داری تا مطالعه کنی، مثل همه کتاب ها ابتدا مقدمه اش را نگاهی می اندازی. وقتی چند جمله از آن را خواندی پیش خود می گویی: باز ابتدایش را آنقدر غلو می نویسند که خواننده جذب شود...

"... امروزه اکثر مردم نسبت به تامین رزق در توهم شدیدی به سر می برند و اگر به کمک معارف الهی و سخنان معصومین (علیهم السلام) خود را از آن نجات ندهند، سراسر زندگیشان لگدمال طلبِ افراطی رزق می شود..."

بعد از خواندن این جملات که در مقدمه آمده است، سری از روی عادت تکان می دهی و شروع می کنی به خواندن ادامه کتاب...

هرچه بیشتر پیش می روی دقتت نیز بیشتر می شود. احساس می کنی گمشده ای پیدا کرده ای... چند صفحه بر می گردی عقب و دوباره می خوانی... نمی توانی به راحتی از مطالب عبور کنی... سه باره می خوانی... آخر مجبور می شوی مدادی برداری و زیر قسمت های مهمش خط بکشی...

سپس با ادب و احترام خاصی کتاب را به عقب ورق میزنی تا اینبار خودت را نیز شامل مردمی بدانی که نگارنده درباره آنان نوشته است:

"... امروزه اکثر مردم نسبت به تامین رزق در توهم شدیدی به سر می برند و اگر به کمک معارف الهی و سخنان معصومین (علیهم السلام) خود را از آن نجات ندهند، سراسر زندگیشان لگدمال طلبِ افراطی رزق می شود..."

-----------------------------------------------------------------

پ.ن1: کتاب "جایگاه رزق انسان در هستی" برآمده از مجموعه سخنرانی های استاد اصغر طاهرزاده می باشد که به همت گروه فرهنگی المیزان به چاپ رسیده است.

پ.ن2: کل 200 صفحه این کتاب، تشریح قسمت کوتاهی از نامه امام علی (علیه السلام) به فرزندش امام حسن (علیه السلام) است که چند جمله بیشتر ندارد:

«یابن آدم، الرزق رزقان: رزقٌ تَطلُبُهُ، و رزقٌ یَطلُبُکَ، فإن لَم تأته أَتاکَ. فلا تَحمِل هَمَّ سَنَتِکَ علی هَمِّ یَومِکَ! کفاکَ کُلُّ یَومٍ علی ما فیه؛ فإن تَکُنِ السَّنَةُ مِن عُمُرِکَ فإنّ الله تعالی سَیُۆتیک فی کُلِّ غَدٍ جدیدٍ ما قَسَمَ لک؛ وَ اِن لَم تَکُنِ السَّنَةُ مِن عُمُرِکَ فما تَصنَعُ بِالهَمَّ فیما لیسَ لک؛ وَ لَن یَسبِقَکَ إلی رِزقِکَ طالِبٌ، و لَن یَغلِبَکَ علیه غالبٌ. وَ لَن یُبطِیءَ عَنکَ ما قد قُدِّرَ لک»

ترجمه: «پسرم! بدان كه روزى دو قسم است، یكى آن كه تو آن را مى ‏جویى، و دیگر آن كه او تو را مى‏ جوید، و (رزق نوع دوم طوری است که) اگر تو به سوى آن نروى، خود به سوى تو خواهد آمد، چه زشت است فروتنى(خواری) به هنگام نیاز، و ستمكارى به هنگام بى‏نیازى همانا سهم تو از دنیا آن اندازه خواهد بود كه با آن سراى آخرت را اصلاح كنى، اگر براى چیزى كه از دست دادى ناراحت مى‏شوى، پس براى هر چیزى كه به دست تو نرسیده نیز نگران باش»

پ.ن3: در جای جای کتاب سعی شده است به دیدگاه های (بخوانید توهمات) گوناگونی که در زمینه رزق و روزی در سطح جامعه وجود دارد پاسخ دهد.

پ.ن4: شک ندارم تمام خوانندگان این کتاب به این نتیجه رسیده اند که نگاه غیردینی بر رزق و روزی، زندگی ها را آن چنان به تلاطم و اضطراب انداخته است که متاسفانه باید گفت نه چادری می شناسد و نه ریش دار.

-----------------------------------------------------------------

کلیدواژه ها: رزق و روزی ، جایگاه رزق انسان در هستی ، اصغر طاهرزاده ، نامه 31 نهج البلاغه ، رزق در نهج البلاغه


                                                                                            




مشهد الرضا

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:یکشنبه 16 تیر 1392-12:45 ق.ظ


بسم رب الشهدا و الصدیقین

دیده هایم با هم جور در نمی آید! یا من اشتباه می بینم یا اسلام دین پارادوکس هاست...

شاید واقعا چیز مهمی نیست؛ شاید هم من متوجه نمی شوم؛ نمی دانم شاید هم می شود این همه تناقص با هم جمع شوند و من زیادی بزرگش می کنم...

بگذریم...

سه چهار روزی است که بهترین سفر مشهدم به پایان رسیده است. سفری که انگار امام رئوف (علیه السلام) مرا طلبیده بود تا جمع تناقضات را به رخم بکشد!

تا آنجا پیش رفت که همه بر سر و صورتشان می زدند و من آن وسط خنده ام گرفته بود! هرچه کردم جمع نشد! با خود گفتم به تهران رسیدم حتما می نویسم از این دیوانه ها!

باز هم بگذریم! بعید می دانم اگر بیشتر ادامه دهم جز این جملات پراکنده چیزی عایدتان شود!

دوشنبه بود، روز آخری که کنار اماممان بودیم. یکی از دوستان عکسی گرفت که در بین 270 عکس سفر، بیشتر از همه به دلم نشست. آب لرزان حوض صحن آزادی با رنگ طلائی ایوان...طرحش کردم تا ماندگار شود..


برای دریافت سایز اصلی اینجا کلیک نمایید


------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى الاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَحُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ 



                                                                                   




نگرد نیست!

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:پنجشنبه 6 تیر 1392-01:55 ب.ظ

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

 

دنیای عجیبی است

نمی دانم چه می شود که کسانی در این مقطع تاریخ، چنان بی درد و غم صبح را شب می کنند و سر بر بالین می گذارند که گویی هیچ خبر نیست...

آری، بسیار ساده است زندگی را دو دستی چسبیدن! می شود حتی در کنارش دو رکعت نماز هم خواند و شب نیز به ظاهر آسوده خوابید!

اما هنر آنست که با سینه ای سوخته و مالامال غم و اندوه مسلمین و مستضعفان، برای رضای خدا و احیای دینش، از جان مایه گذاشت و چون رضای او حاصل شود، فارغ از هیاهوی این دنیا، چنان آرام و آسوده سر بر بالین گذاشت که گویی هر لحظه زیر لب زمزمه ای است: با دلی‌ آرام‌ و قلبی‌ مطمئن‌ و روحی‌ شاد و ضمیری‌ امیدوار به‌ فضل‌ خدا از خدمت خواهران‌ و برادران‌ مرخص‌، و به‌ سوی‌ جایگاه‌ ابدی‌ سفر می‌كنم‌...

 

---------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: حس بدی دارم نسبت به آن به ظاهر دیندارانی که یک قطره برای دینشان عرق نمی ریزند و همه دینشان در چند رکعت نماز و دعا و چند ظرف نذری خلاصه می شود... . حسی که حتی به کافر و تارک نماز ندارم!

پ.ن2: بی دردی بد است. چه مرفه باشد چه غیر مرفه.

پ.ن3: دوست دارم به آن هایی که در پی کسب آرامش، تمام سوراخ سمبه های دنیا را سرک می کشند بگویم : نگرددید، نیست! این نعمت الهی را تنها با تلاش بی وفقه برای احیای اسلام در خود و دیگران می توان بدست آورد. 




                                                                                                 




مسجدی ها

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:دوشنبه 3 تیر 1392-05:19 ق.ظ


بسم رب الشهدا و الصدیقین


چندی پیش زمانی که یکی از دوستان هم محلی را دیدم بعد از احوال پرسی گفتم: کجایی؟ نیستی! کم پیدایی! چرا نماز جماعت نمیای؟!

در جوابم گفت: مدتی است سرم شلوغ است،‌ درس و کار و ...

در آن موقع که حس امر به معروفمان گل کرده بود گفتم: یعنی شرایطت از آن نابینایی که پیامبر به وی فرمود طنابی از خانه ات به مسجد ببند و با کمک آن خود را به مسجد برسان بدتر است؟!

بعد از خداحافظی، ‌در این فکر فرورفتم که چه خوب بود قبل از آنکه احادیث و روایات را برای دیگران نقل کنیم،‌ خودمان کمی بیشتر بر آن ها تأمل کنیم تا بهتر بتوانیم عامل به آن ها باشیم...

این اتفاق یکی از بزرگترین تلنگرهایی بود که اهمیت نماز اول وقت -آنهم با جماعت- را برایم یادآور شد. با خود گفتم براستی اقامه نماز جماعت در مسجد چقدر با اهمیت است که پیامبر مهربانی ها، بر یک نابینا اینچنین امر کردند.

تمام این حرف ها را نوشتم تا به اینجا برسیم که به نظر شما زیباترین اتفاق دنیا چه لحظه ای است؟

اگر نظر من را بخواهید، قشنگ ترین رویداد عالم - که روزی حداقل یک مرتبه اتفاق می افتد- آن زمانی است که بلندگوهای مسجد صدای دلنشین اذان را در محله طنین انداز می کند و مومنین و مومنات، مردان و زنان و پیران و جوانان با چهره ای شاداب و مودب و لباس های تمیز و خوشبو، در حالی که نور ایمان در چهره اشان موج می زند به مسجد نزدیک می شوند...

طرح زیر را برای آن زدم که یادم باشد زیباترین رویداد عالم را از دست ندهم.

برای دریافت سایز اصلی اینجا کلیک نمایید


---------------------------------------------------------------------------

کلیدواژه ها: نماز ،‌نماز اول وقت ،‌نماز جماعت ،‌بلندگوهای مسجد ،‌مسجد ،‌ اذان ، پوستر مسجد ، پوستر نماز اول وقت ، پوستر اهل مسجد


     

                                                                                                                       




از میدان قدس تا عوارضی تهران قم

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:شنبه 25 خرداد 1392-02:17 ب.ظ

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

 

دوشنبه شب بود که تصمیم گرفتیم برای دفاع از گفتمان انقلاب اسلامی، تبلیغات میدانی برای سعید جلیلی انجام دهیم.

ساعت دو نصف شب بود که با دو نفر از دوستان رفتیم  ستاد دکتر جلیلی در خیابان شریعتی؛ به غیر از اندکی پوستر و بروشور چیز دیگری دستگیرمان نشد.

فردا صبح همه وسایل را سوار ماشین کردیم و به سمت میدان قدس حرکت کردیم. وسایلی که بچه ها یا از خانه اشان آورده بودند یا از جیبشان هزینه کرده بودند؛ سیستم صوت را هم به همین صورت اجاره کردیم.

بند و بساطمان را مقابل ایستگاه تجریش قرار دادیم. چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که جمعیت زیادی دور میز را گرفت.

بعضی ها از برنامه های اقتصادی دکتر می پرسید و برخی دیگر از سوابق و عملکردش. تعدادی هم بودند که وقتی عکس جلیلی را می دیدند، او را رئیس جمهور از قبل تعیین شده می نامیدند! عده ای سیاست هسته ای اش را ناموفق می پنداشتند و عده ای هم می گفتند عشق است جلیلی!

در این میان، برخی هم بی تفاوت از کنارمان گذر می کردند.

وقتی بروشور هایمان تمام شد، بچه ها هر چقدر پول داشتند روی هم گذاشتند و تکثیر کردند.

حدود ده نفر بودیم؛ سه نفر از دوستان هم محلی، یک نفر از دانشگاه وزارت امور خارجه، یک نفر از دانشگاه آزاد رودهن، سه نفر از دانشگاه خودمان و یکی دو نفر دیگر هم بودند که فرصت آشنایی با آن ها پیدا نکردم. بعد از اتمام کار، خسته و کوفته وسایل را داخل ماشین گذاشتیم و راهی خانه شدیم.

فردای آن روز نیز از ظهر فعالیتمان را آغاز کردیم. بچه ها هر کدام در اطراف میز یا مشغول صحبت با مردم بودند و یا پخش بروشور. گاهی آنچنان جمعیتی دور بچه ها جمع می شد و به صحبتهایشان گوش می داد که نیروی انتظامی مجبور می شد جمعیت را پراکنده کند. اگر اشتباه نکنم این اتفاق سه بار پیش آمد. آخر هم مجبور شدند دستور دهند صدای باند را قطع کنیم تا آهنگی پخش نشود!

آخر شب مقداری تبلیغات روی دستمان مانده بود. یکی از دوستان پیشنهاد داد که برویم عوارضی تهران قم و به ماشین های عبوری بدهیم.

ساعت حدود 12 شب بود که شام را دور هم خوردیم و راه افتادیم. به عوارضی که رسیدیم، هوا سردتر از تهران بود. بچه ها بین ماشین ها پراکنده شدند و بروشورها را پخش کردند.

من که خیلی خسته بودم وسط کار رفتم داخل ماشین و خوابیدم. اما بعضی ها تا اذان صبح مشغول بودند.

با اینکه از قبل همدیگر را نمی شناختیم اما صمیمیت بینمان مثال زدنی بود. همه به عشق آقا و گفتمان انقلاب مخلصانه پای کار ایستاده بودند. یادم هست وقتی بروشوری به یکی از ماشین ها دادم، گفت: خداوکیلی بعد از روی کار اومدن جلیلی چه سمتی می گیری؟...

------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: مشغول تبلیغات بودم که خانم متشخص میان سالی که ظاهرش مقداری بد حجاب بود نزدیک شد و گفت: برنامه های اقتصادی دکتر را دارید؟ در جواب گفتم بدلیل حجم زیاد برنامه ها و بودجه اندکمان قادر به چاپ کردن نیستیم اما در سایتش می توانید دانلود نمایید. آدرس کافی نتی را به او دادم. بعد از مدتی آمد و گفت سایتش باز نمی شود، چه کار کنم؟ به او گفتم: حاج خانم! امکان دارد بفرمائید چه ویژگی سعید جلیلی نظر شما را جلب کرده است؟ در جواب گفت: احساس می کنم شعار نمی دهد و اصولی صحبت می کند! تنها کسی است که برای کسب رای تقلا نمی کند و سنجیده حرف می زند!

پ.ن2: فکر می کنم  در میان آنانی که رای نیاوردند، تنها کسی باشد که از ذهن هوادارانش بیرون نمی رود. 






دیوار

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392-06:39 ب.ظ



بسم رب الشهدا و الصدیقین


" ... رشید ابومحمد بی هدف اطراف باغاتش راه می رود. او می داند در آینده ی نزدیک همه یازده هکتاری که زندگی او و بچه هایش را تامین می کرد را از دست می دهد. ابومحمد در راه برگشت به لوله آبی اشاره می کند که از میان زمین ها می گذرد و به چاه می رسد. این چاه که حالا طرف اسرائیل افتاده است،‌150 هکتار از زمین های روستا را آبیاری می کند ... "

جمله های بالا قسمتی از کتاب "دیوار" است که سعی کرده است وضعیت مردم فلسطین را بعد از اشغال به تصویر بکشد. گرچه "دیوار"  104 صفحه بیشتر ندارد اما توانسته است ابعاد مختلف غصب فلسطین را از زمان عهدنامه بالفور تا ساخت دیوار حائل بررسی کند و رنجها و غمهای فلسطینیان را بیش از پیش به خواننده بباوراند.

بعد از خواندن این کتاب، طرح زیر را برای همدردی با مردم مظلوم فلسطین زدم. باشد که مرهمی شود بر دل همه مسلمانان.

برای دریافت سایز اصلی اینجا را کلیک نمایید.


در قسمتی از کتاب آمده است:

" ... ماه رمضان است اما ممنوعیت خوردن و  آشامیدن و کشیدن سیگار در طول روز  فراموش شده است. بنظر می رسد سیگار کشیدن همراه با خلق جمله هایی  کنایه آمیز تنها راه فراموش کردن واقعیت است. احمد،‌کشاورز جوان اهل فلامیه،‌با خنده می گوید: اگر زورمان به اسرائیلی ها نمی رسد، قدرتمان را به خدا که می توانیم  نشان دهیم... "




----------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1: کتاب "دیوار"  نوشته حسین وهابیان و از انتشارات روایت فتح است.

کلیدواژه ها: دیوار حائل ، اسرائیل ، سرزمین های اشغالی ، فلسطین ، پوستر ، دیوار فلسطین ، پوستر دیوار حائل ، زمین های فلسطینیان
 
 
 
                                                                                                 



شاه شاهانی...

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:سه شنبه 24 بهمن 1391-11:34 ب.ظ

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

مدت زیادی بود كه ندیده بودمتان

آمدم و دیدم آن رخسار زیبایتان را

چنان سنگ تمام گذاشتید كه گویی كسی از قبل سفارشمان را كرده بود!

به صحن باصفایتان بگویید بنویسد آنچه گذشت را...




                                                                            




اخلاص آمریكایی!

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:چهارشنبه 4 بهمن 1391-01:11 ق.ظ

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام شهدای عزیز

چه كسی فكرش را می كرد كه روزی شماها بجای اینكه مایه تزكیه نفسمان باشید، مایه غفلتمان شوید؟!

شاید باورش سخت باشد ولی حقیقت است!

صدای مرا میشنوی همت؟

باقری! صیاد! خرازی! چمران! شماها چطور؟ صدای مرا می شنوید؟

می خواهید نام ببرم اسم خیلی از همین بچه مذهبی ها را كه با الگوگیری از شما جز دنیاپرستی و ریا چیز دیگری یاد نگرفته اند؟

یا لااقل از وقتی عكسهای شما و خاطرات شما را دیده اند، سوق به دنیاپرستی اشان چربیده است به معنویتشان!

ای شهدای مظلومی كه توانستید جایزه شهادت را در مسابقه اخلاص از دستان خدا بگیرید، آیا آن زمان كه پشت میكروفن می ایستادید و برای لشكرتان صحبت می كردید، یا آن زمان كه یك دستور نظامی صادر می كردید و ازتان فیلم می گرفتند، یا آن زمان كه اسم شما را با نام "فرمانده فلان لشكر" می آوردند، به این فكر می كردید كه همین كارها روزی عده ی زیادی را به ورطه دنیاپرستی و قدرتطلبی بكشاند؟

خرازی عزیز! چه كنیم كه وقتی اسمتان می آید این عكسها در ذهنمان رژه می روند!

                

               

راستش آنست كه وقتی خاطراتتان را می خوانیم كه همرزمانتان می گویند "شهید خرازی اخلاص عجیبی داشت" عاشق شما و اخلاصتان می شویم. اما نه اخلاصی كه شما را به شهادت رساند! بلكه اخلاصی كه مدام در معرض دید دیگران و دوربین ها و قلمها است؛ اخلاصی كه به ما اطمینان دهد كه در تاریخ می ماند و می تواند نام ما را جاودان كند. 

چه كسی می داند وقتی به شما پیشنهاد فرماندهی لشكر 14 امام حسین(ع) اصفهان را دادند نپذیرفتید و آنقدر خواهش و التماس كردند و برایتان دلیل آوردند تا برای شما اطمینان حاصل شد كسی نیست كه این وظیفه سنگین را بر دوش كشد و آنگاه بود كه قبول كردید!

چه كسی می داند وقتی در عكس بالا بر حسب وظیفه "مجبور" شدید كه برای بچه بسیجی ها سخنرانی كنید، برخلاف میل باطنیتان بوده و اگر چاره ای وجود داشت قطعا از آن فرار می كردید!

كلام آخر اینكه تا زمانی كه شماها را در لباس فرمانده و با این عكسها بخواهند معرفی كنند، بجای ترویج اخلاص ناب اسلامی، ترویج اخلاصی می شود كه به به و چه چه دیگران را در پی دارد و همین می شود كه عده ای برای رسیدن به مقام فرماندهی یا گرفتن مسئولیتی در جایی دست و پا میزنند و وقتی مسئولیتی را غصب كردند و خیالشان راحت شد كه دوربین ها و نگاه ها منتظر آنانند، ژست مخلصانه به خود می گیرند و فروتنی ها و بخششها و فداكاری ها و شب و روز كاركردن ها و... شروع می شود!

----------------------------------------------------------------

پ.ن 1: توجه داشته باشید كه عارضه های بالا فقط مختص آنانی است كه قصد ریا ندارند و می خواهند راه شهدا را ادامه دهند! اما بخاطر كج فهمی از موضوع "اخلاص" دچار همچین گمراهی بزرگی می شوند. و الا آنانی كه بدنبال قدرت و ریاست و... هستند كه حسابشان جداست.

پ.ن 2: شدیدا و شدیدا به آنهایی كه خاطرات سرداران و فرماندهان شهید را می خوانند و لذت می برند و سعی دارند شبیه آن ها شوند و خصوصا اخلاص پیشه كنند، توصیه می كنم بعد از آن بروند دستنوشته های شهیدانی را بخوانند كه نه فرمانده بوده اند و نه مركز توجهات! امیدوارم از مطالعه دستنوشته های یك سرباز معمولی مثل "شهید احدی" به همان اندازه لذت ببرند كه از مطالعه خاطرات یك فرمانده می برند.


والسلام


 

                                                                                                




رفاه یا رفاه زده!

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:پنجشنبه 16 آذر 1391-11:04 ق.ظ

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

مدتی قبل وقتی همراه یكی از رفقا وارد سلف دانشگاه شدیم چند نفری از دوستان را دیدیم و كنارشان نشستیم. مقداری با هم خوش و بش كردیم تا اینكه پیشنهاد داده شد برنامه یك سفر زیارتی-رفاقتی(!) مشهد بریزیم. مقداری صحبت كردیم و كم كم وارد برنامه ریزی عملیاتی آن شدیم.

چه زمانی حركت كنیم

محل اسكانمان در مشهد كجا باشد

به چه كسانی خبر دهیم

با ماشین چه كسی برویم

دنگ هر نفر چقدر می شود

و...

خیلی زود برنامه پیشنهادی و البته سرانگشتی سفر داشت بسته می شد تا اینكه رسیدیم به روز آخر سفر و تهیه ناهار آن روز كه طبق برنامه در راه بازگشت بودیم.

یك نفر از میانمان گفت موضوع خیلی مهمی نیست، نهایتا نان و پنیری تهیه می كنیم و در راه بازگشت می خوریم.

ناگهان سریعا با جوابی رو به شدیم كه بسیار ناراحت كننده بود. گفته شد: آقا جون می خوایم تو این سفر، چند روزی رو حال كنیم! نون و پنیر چیه دیگه.

هرچند مطمئن هستم گوینده این حرف تحت تاثیر فضای دوستانه و پرشور آنجا قرار گرفته شده بود و شاید خودش هم متوجه حرفش نشده باشد، اما حقیقتا چه شده است ما را كه "لذت بردن" و "حال كردن" را اینگونه معنا می كنیم.

امام مهربان امت!

چه زیبا سخن می گفتی! چه با اطمینان گفتی: "مبارزه با رفاه طلبی سازگار نیست، و آنها که تصور می کنند مبارزه در راه استقلال و آزادی مستضعفین و محرومان جهان با سرمایه داری و رفاه طلبی منافات ندارد با الفبای مبارزه بیگانه اند..."

این سخن را هر كسی غیر از شما اگر می خواست بزند مطمئنا وجودش پر میشد از شك و تردید.

اما چه صریح و قاطع گفتی. بدون اما و اگر؛ بدون شاید و استثناء...

----------------------------------------------------

پ.ن1: اینكه ما هر از گاهی برای تفریح و خوشگذرانی و تنوع در زندگیمان از غذاهای خوب یا مكان های خوب یا... بهره مند شویم، با فرض به جا آوردن شكر آن ها، هیچ مانعی ندارد؛ اما اگر بخواهیم این كارها در زندگیمان رایج شود تا جایی كه غیر آنها را بد تلقی كنیم یا غیر آنها را مانع لذت بردنمان بدانیم، مطمئنا این كار خطاست. شك نداشته باشیم كه در این حالت "رفاه زده" شده ایم! چرا كه انسان هیچ گاه سیر نمی شود و همه ی این رفاهیات موجود، بعد از مدتی می شوند همان غیر رفاهیات موجود!

پ.ن2: بسیاری از ما فكر می كنیم منظور از مرفهان و كاخ نشینان یعنی پادشاهان بی غیرت بعضی كشورهای عربی یا آن ها كه میلیاردی هستند یا... . اما همیشه قرار نیست كسی در قبال چند هزار میلیارد تومان یا امثال آن مبارزه را كنار بگذارد! خیلی وقتها یك رفاه اندك در زندگیمان ما را به همان اندازه از مبارزه باز می دارد.

پ.ن3: این جملات گهربار امام (ره) بسیار به دل می نشیند: بحث مبارزه و رفاه و سرمایه، بحث قیام و راحتطلبی، بحث دنیاخواهی و آخرتجویی دو مقوله ای است که هرگز با هم جمع نمی شوند. و تنها آنهایی تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند.

 

                                                                           




ای شاه و ای چراغم

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:جمعه 26 آبان 1391-03:02 ق.ظ

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

السلام علیك یا احمد بن موسی...

آن زمان كه نزدیكتان بودم و هر زمان كه می خواستم می آمدم به زیارتتان هیچوقت فكر نمی كردم روزگار مرا به جایی ببرد كه از شدت فراق شما، وقتی اسمتان را جایی می شنوم یا عكستان را جایی می بینم دلم چنان هوای شما را كند كه حد نداشته باشد.

دلتنگتان هستم آقا...

از اینكه مدتی است تصمیم دارم یك سر به شیراز بیایم و نمی دانم چرا نمی شود، هیچ ناراحت نیستم، چرا كه شكی نیست اگر شما بطلبید دیگر مانعی وجود نخواهد داشت...

               

خدا حفظ كند حاج آقای دستغیب را؛ وقتی نمازخواندن های ایشان را از تلویزیون میبینم خاطرات آنجا برایم زنده می شود.

چه خاطرات بیادماندنی و شیرینی كه از حرم مطهر حضرتتان برایم به یادگار مانده است.

یادش بخیر ایام محرم، دسته های عزاداری، چه هیاهویی...

الآن كه محرم و ایام سوگواری حضرت اباعبدالله (علیه السلام) از راه رسیده است بیشتر افسوس می خورم كه چرا نیستم در كنارتان. افسوس می خورم كه چرا نیستم در جوار حرم عالم مجاهدی چون شما كه شهادتتان هم شبیه مقتدایمان حضرت امام حسین (علیه السلام) بود. خوشا بحال شیرازی ها.

چقدر شباهت است بین شما و كاروان شما وقتی به شیراز رسیدید با امام حسین(ع) و كاروانش وقتی به كربلا رسیدند...

                                         اَلسَّلامُ عَلَیکَ یَا اَحمَدُ بنُ مُوسَی الکاظِم

 اَلسَّلامُ عَلی مَن کانَ سَیّدِاً فی عَشیرَتِهِ وَ جَلیلاً فی عِترَتِهِ وَ کَریماً فی مالِهِ وَ ثَروَتِهِ وَ وَرِعاً فی دینِهِ وَ شِِرعَتِهِ

 

              

              

                             

 

                                                                                                




محرم! خوش آمدی

نویسنده :علی مهدیان فر
تاریخ:جمعه 26 آبان 1391-01:26 ق.ظ

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

یك سال انتظار آمدنت را كشیده ایم محرم! انتظار روضه هایت، انتظار سینه زنی هایت، انتظار گریه كردن هایت...

یك سال است كه بغض ها و اندوه هایمان را نگه داشته ایم تا فرا رسی و پای روضه ی امام مظلومان به گریه بنشینیم.

یا حسین جان، فدای مظلومیتت؛ صلی الله علیك یا اباعبدالله

 

سلام من به محرم به شور و حال و عیانش

سلام من به حسین و به اشك سینه زنانش

سلام من به محرم به كربلا و جلالش

به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملامش

 

                                                                                                   






  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo